9.هنوز مریضی:(
امروز تقریبا 21 روزه که مریضی :( زودتر خوب شو مامانی:*
چهارشنبه ظهر راه افتادیم سمت تهران ... رفتیم خونه ی مرضی که سیب زمینی هایی که براشون گرفته بودیم و بهشون بدیم تو حیاط مرضی یهویی اومد کریر رو از من گرفت و بردش تو ... اونجا هم مرضی و کیانا و سارینا و مامان همگی با هم با کله رفتن تو کریر و آمیتیس ترسید:دی انقدررررررررررر جیغ کشید که حتی نشد بشینیم چایی بخوریم ... رفتیم مطب دکتر تهرانی ... بهش میگم چرا انقدر طولانی شده مریضیش؟ میگه خوب خیلی شدید بود قارچش:( بعدم نیستاتین ایرانی فایده ای نداره! خوب مرد حسابی از اول میگفتی خارجیشو میگرفتیم! خلاصه که یه نسخه ی جدید داد بهمون ... قرص کتوکونازول که باید 1/4 اش رو تو آب حل کنم و تا 5 روز 12 ساعتی بهش بدم و شربت کوتریموکسازول و کتوف و نیستاتین . خلاصه که یه قطره ی فینگیلی 18500 بود! 4 تا گرفتیم شد 78 تومن!!! حالا مهم نیست اینشم مهم خوب شدنشه ...
خلاصه شب هم رفتیم خونه ی مامان اینا ... اونجا هم کمی غریبی کرد ولی نه به اون شدت ... فردا صبحش آمیتیس موند پیش مامان و ما رفتیم مانتو و روسری و اینا خریدیم ... ظهر افشین اینا اومدن اونجا و عصری هم باید میرفتیم خونه ی مرضی اینا چون دیروز گفته بود واسه کیانا و سارینا تولد گرفته و سورپرایزه ! منم گفتم عجب تولدیهههههههه ... خلاصه رفتیم و دیدم مجتبی داره با صدای بلند اخبار میبینه ! و 4 تا بچه بجز بچه های خودشون دنبال هم میدون و مجتبی صداشون میکنه عمو بهتون خوش میگذره؟ اونام میگن بله! بعد معصومه هم نشسته تند تند یه بافتنی برای کیانا میبافه! مرضی هم بهش میگه تو کاری نکن تند تند بباف! مرضی هم تا ساعت 10:30 داشت تو آشپزخونه غذا میپخت! آمیتیس هم که توووووووووپ خوابید:) اینم از اولین تولدی که آمیتیس رفت:) اینم آمیتیس:)

شب رفتیم خونه ی خودمون و صبح پاشدم خریدامو جابجا کردم و بعد با افشین اینا و امیر اینا رفتیم دماوند ... بابا اینا و عمه اینا هم اونجا بودن .... سرد بود ولی قابل تحمل ... بیرون گرمتر از تو خونه بود:)
شب خونه ی مامان اینا موندیم و صبح باز آمیتیس موند پیششون و ما رفتیم برای جمع کردن وسایل خونه ... این پنجره سازا بدقولی کردن و هنوز پنجره هامون رو نیاوردن:( سختتر از همه جابجایی تخت آمیتیس بود خیلیییییییییییییییییییی سنگین بود ... بعدش رفتیم پیش مامان اینا و مرتضی کمی خوابید و عصری هم رفتیم دیدن مهسا خونه ی مامانش و در آخر شام خونه ی مامان مرتضی و بعد هم ولایت خودمون:)
جالبه که دلم برای اینجا و آرامشش تنگ شده بود:)
دیروز هم آمیتیس رو برای بار اول رو زمین خوابوندم و 3 تا غلت زد قربونش برم من:* هنوز دونه های بی ادب تو دهنشن ولی زیاد اذیت نمیکنن ... ولی همین بودنشون منو ناراحت میکنه :( ایشالا زودی خوب شه:*
امروز بازم گذاشتمش رو زمین و مث آکروبات بازا دو تا چرخش زد و بعد جیغ خواب زد:)
راستی تازگیا خیلی بامزه شدی وقتی خوابت میاد خل خل خواب میشی:) هر حرکنی بکنیم تو هر هر میزنی زیر خنده قربونت برم من:*


9.هنوز مریضی:(
